احمق نو.
-
تاریخ: 1397/4/26 ساعت: 19:06
از اون امتحان کذایی برگشتم و الان توی خونم!بد نبود.امتحان سختی نبود.ولی توی مدرسه افتضاح بود.از اینکه انقدر پیش بعضی از ادما باشم و صداشونو بشنوم بیزارم.برای همین نذاشتم بیشتر از این خفه شم و همون اولش از کنارشون جیم شدم رفتم یه جای دیگه نشستم!مثل بچه ها.مثل یه بچه ی احمق!ترسناکه که ادم تو مدرسه باش...
از اول.
-
تاریخ: 1397/4/26 ساعت: 19:06
برگشتن به تنظیمات کارخونه یکم سخته.ولی ما تلاشمونو میکنیم که برگردیم به اون تنظیمات. تمام.
جمعه.
-
تاریخ: 1397/4/26 ساعت: 19:06
چشمام،پر از چرک و تنفره.چشم راستم انقدر پر شده که امروز رگش پاره شد.بعدشم نشستم وسط یه افتاب گه و فقط نگاه کردم.ظهر بیهوده ی جمعه که من هیچی ازش یادم نمیاد.یادم نمیاد کجا بودم.به چی فکر میکردم.یا چی شد که الان نشستم رو مبل و دوباره شروع کردم به پر کردن این وبلاگ.اینجایی که الان نشستم برام خیلی ترسنا...
مرگ تپنده
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 23:49
تا خط سوم می نویسد و هر چه را نوشته پاک میکند. این مرگ تپنده است.
خانم ایکس
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 23:49
خانم ایکس حال خوبی نداره و هر روز غرق در شهوات زندگی میشه.رنگ قرمزِ سیب روی درخت مست و دیوونش میکنه و بعد لباشو رو لبای سیب قرمز میخوابونه.چه خواب شیرینی است برای خانم ایکسی که وقتی نیست بیشتر میشناسمش.کسی که وقتی چشماش جلو چشمام نیست؛دلش رو دلمه. خانم ایکس عزیزم.حسابی نگرانتم.روزای خوبی رو می گذرون...
ضربه آخر.شروع یک انتها
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 3:07
چشمانم از زادگاهشان می بارند.و من در گوش ترس هایم می خوانم که از پا درآوردن آسان است.نه؟به التماس خودم افتاده ام،دست هایم،لبانم و چشم هایم از کار افتاده اند.پلک هایم سنگین است،به سان وزنه ای که بر سرم افتاد و از هوش رفتم.دهانم طعم خون گرفته،ضربه ی سختی بود.کلماتش سنگین بود و بیانش دردناک.سرم گیج می ...
۹۶/۸/۲۷
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 3:07
سلام. تازگیا فراموشکارتر از همیشه شدم.یادم رفته که اول باید سلام کرد و بعدا شروع به حرف زدن کرد.زوال عقل جان سوزی نصیبم شده که امور روزانه ی من رو مثل گردنبند بدل جلوی چشمم به رقص وادار می کنه و قسم هایی که خوردم رو تو جیبم جا میذاره. به هرحال اینجا جای نوشتن منه.کلیشه ای ترین جمله ای که میتونستم بگ...
مرغ مرگ اندیش
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 3:07
ترس ها به سویم قدم بر میدارند و من باز پذیرنده ی تمام زخم هایی هستم که این ترس ها؛ناگریز از خود؛به رویم به یادگار می گذارند.دیروز؛یک شنبه ای بود که تمام مرگ و میر غروب جمعه را در خود گنجانده بود.طلوعی بی فروغ؛آغاز تلخی را پیش رویمان گذاشت و ما در آن حال مردمانی بودیم که مانند تفاله های چایی معلقند و...
لکنت زبون
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 3:07
(صحنه آخر) (دختر رو به روی آینه ای کثیف با خود حرف می زند) به تاریخ اول آذر؛نشسته بودم توی آلاچیق مدرسه و نگاه میکردم به رفتن کاپشن قرمزی که بی مهابا قدم بر میداشت و جوری راه می رفت که انگار همش منتظره به یکی بخوره یا زمین بخوره.فکر کردم باید از بین ابرای بارونی بکشم بیرون و برم سمتش.قدمای آروم و بع...
آشنایانی که دوست نامیده شدند
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 3:07
گاهی انسان هایی را اطرافم میبینم که مرا مانند برده ی خود میبینند.برده ای سبزه که در هر شرایطی باید در کنارشان باشد.شاید نگاهم کمی پرقضاوت و خشن باشد اما راستش را بخواهید من حوری آرام بهشت و فراتر نیستم من آدمی ام که از سیب های نشسته؛خورده است. آدمی که گاهی به اندازه ی سیب های نشسته از اطرافیانش متنف...